دلم که تنگ میشه بغض میکنم،به همین سادگی
،اما ساده نیست تصور کن یک دل تنگ میشود.
دل هم مگر تنگ میشود ؟؟؟ شبیه یک لباس
لباسی که تنگ میشود دیگر دور انداختنی است. شاید هم سهم کسی دیگر شود !
اما تکلیف دل چیست؟؟؟
میشود یک دل را دور انداخت ؟؟؟ یا بگویی حالا که تنگ شده،
باشد برای کسی دیگر ؟؟؟
این محال است.
ببین چه به روزم آمده که همه دارند به دل تنگی هایم میخندند
بغض من چیزی شبیه شادی برایشان تداعی میکند
دلم به حال ابر های باران خورده میسوزد که دارند جور آسمان را میکشند
چه شباهتی است بین دل تنگ من و ابر های باران خورده
لحظه ای دیگر من و ابر های باران خورده یک صدا بغضمان را فریاد میکنیم
آری ببار باران زمین چرکین است...
نظرات شما عزیزان:
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم؟
و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما...
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما...
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند